قاضى احمد بن شرف الدين الحسين الحسينى القمى

656

خلاصة التواريخ ( فارسى )

و اراده نمودند كه ميرزا مخدوم شريفى را كه محبوس بود « 1 » وى را به ميدان اسب شاهى آورده به قتل رسانند « 2 » . او به حمايت ملازمان شاهزاده پريخان خانم از دست آن جماعت رهايى يافته به بلاد روم گريخت « 3 » . در روز سه‌شنبه پانزدهم ماه مذكور سنهء مزبوره تمامى اركان دولت ارجمند و امراى سعادتمند كه در آن اوان در پايهء « 4 » سرير خلافت مصير بودند ، مثل امير خان موسيلو و پيره « 5 » محمد خان استاجلو و قلى سلطان « 6 » قورچى باشى افشار و محمدى « 7 » خان تخماق استاجلو و ولى سلطان قلخانچى « 8 » اغلى و شمخال سلطان و ديگر امرا و اعيان در ميدان اسب شاهى جمعيت نموده - چون بعد از رحلت شاه جمجاه ميانهء امرا و اويماقات انواع مخالفت روى نموده « 9 » بود « 10 » ، چنانچه قبل ازين سمت تحرير يافت « 11 » - آن جماعت اول به تصفيهء بواطن يكديگر كوشيده ، زنگ مخالفت را از مرآت ضماير به صيقل موافقت زدوده ، قسم ياد نمودند « 12 » كه من بعد به هيچ وجه با يكديگر نزاع و جدال ننموده گذشته‌ها را كان لم يكن انگا [ رند ] و بدانچه صلاح دين و دولت در آن باشد و امرا و ريش سفيدان مصلحت در آن دانند به عمل آورند واحدى خلاف آن جايز ندارد . « 13 » بعد از آن به اتفاق آصف زمان ميرزا سلمان به خدمت شاهزاده پريخان خانم رفته در باب « 14 » سلطنت و پادشاهى انديشه نمايند . « 15 » بعضى امرا كه نهال دولت ايشان از جويبار تربيت شاه اسمعيل نشو و « 16 » نما يافته بود ، مثل ولى سلطان حاكم شيراز ، صلاح در آن ديدند كه شاه شجاع خلف او را پادشاه نمايند و سكه « 17 » و خطبه به نام او كرده زمام مهام ممالك در قبضهء اقتدار نواب خانم باشد . بعضى قبول اين معنى ننموده ، رد « 18 » فرمودند كه شاه شجاع طفل يك ساله است ، از سلطنت او چه خيزد . چون اين خبر به اطراف و اكناف عالم رسد كه از اولاد شاه غفران جاه كسى نمانده ، مدار برد خترى است كه سپهدار لشگر قزلباش است ، هر آينه « 19 » فتنه و آشوب در ممالك به ظهور پيوندد « 20 » . نواب كامكار سلطان محمد ميرزا كه پسر بزرگ شاه جمجاه است ، اگرچه در باصرهء وى اندك ضعفى واقع است ، اما « 21 » پسران نامدار دارد كه در اندك فرصتى هر يك از ايشان در ميدان سلطنت شاهسوارىاند بىمانند « 22 » . او به پادشاهى اولى است . بعضى رد اين سخن نموده « 23 » از سلطنت [ 488 ] شاهزاده سلطان « 24 » حمزه ميرزا پسر بزرگتر آن حضرت كه در آن زمان يازده ساله بود سخن گفتند « 25 » و جمعى ديگر كه شاهزاده « 26 » عباس

--> ( 1 ) - از متن « ن » اضافه شد ( 2 ) - مز ، م : رسانيد ( 3 ) - ب ، م ، ن : گريخت و ( 4 ) - ب ، م ، ن : در سرير خلافت ( 5 ) - ب : پره ( 6 ) - م ، ن : على قلى سلطان ( 7 ) - م ، ن : محمد خان ( 8 ) - ب ، م ، ن : قلخانى ( 9 ) - ن : نمود ( 10 ) - م : ندارد ( 11 ) - ب ، م ، ن : يافته ( 12 ) - م : نمود ( 13 ) - ب ، م ، ن : ندارد و ( 14 ) - ب ، م ، ن : « باب » ندارد ( 15 ) - ب ، م : نمايند و . ن : نمود و ( 16 ) - م : « و » ندارد ( 17 ) - ب : سطه ( 18 ) - ب ، م ، ن : « رد » ندارد ( 19 ) - ب ، م ، ن : هرگاه ( 20 ) - ن : نه پيوندد ( 21 ) - م : « اما » ندارد ( 22 ) - ن : « مانند » ندارد ( 23 ) - ن : نمودند ( 24 ) - ب ، م : « سلطان » ندارد ( 25 ) - ب ، م ، ن : « سخن گفتند » ندارد ( 26 ) - ب : شاهر